احمد مجد الاسلام كرمانى

157

سفرنامه كلات ( فارسى )

اصفهانى را كه در اصفهان باهم خصوصيت داشتيم و حالا در خراسان امين وظائف بود نشان دادم آقا ميرزا آقا ، آقاى ميرزا هاشم را عنوان كرد حاجى ميرزا حسن پرويز خان و تيمور خان و تاجر باشى را اظهار كرد خان نايب رفت و فراش بطلب همه آنها فرستاد ولى هيچكدام جواب مساعد ندادند و اعتنانى نكردند ، عصرى آقا فرج اللّه اشياء مرقومه را آورد يعنى عباى نازك را رسانيد و گفت : قبا حالا ممكن نيست چند روز وقت لازم دارد و چون اهالى و مستحفظين زندان از آقا فرج اللّه تمناى وجهى كردند لهذا آقا ميرزا آقا به او حالى كرد كه ديگر نيايد او هم رفت اما كاغذ و قلمدان براى ما آورد غروبى خان‌باشى آمد و احوال‌پرسى نمود استدعاى شرفيابى كرديم وعده داد و رفت سه ساعت از شب گذشته شب سه‌شنبه غفلتا خان نايب با يكدسته فراش وارد شدند و با نهايت عجله امر به حركت نمودند ، برخواستيم و با هزار گونه خيال و احتمال به راه افتاديم از در مبحس كه بيرون رفتيم جمعيت فراش زياد شدند و چماق نقره دارى هم در جلو ما افتاد ، بيشتر وحشت كرديم ولى ناچار رفتيم ، از همان راهى كه ديروز آمده بوديم ما را بردند تا به همان خلوت رسيديم و از آن خلوت دالانى بود كه بباغ ميرفت و در اطاق حضرت اشرف در همان دالان بود از پله‌ها بالا رفتيم خان‌باشى از طرف باغ و جلو عمارت رفت و تعظيم كرد كه حضرات حاضرند امر به ورود فرمودند وارد شديم آقا ميرزا آقا جلوتر از ما دو نفر ميرفت و بعد از او من و حاجى ميرزا حسن قدرى معطل شديم و باهم تعارف كرديم عاقبت بنده را حاجى مقدم داشت همين كه من وارد شدم فرمايش حضرت اشرف را شنيدم كه حاجى ميرزا حسن چه شد ، رفتيم و نشستيم حضرت اشرف در صدر مجلس رو به قبله نشسته و سجاده ايشان پهن بود در نزديكى سجاده آقا شيخ احمد نشسته بود و احدى ديگر در اطاق نبود ، آقا ميرزا آقا رفت و در طرف دست چپ حضرت اشرف نشست بعد از قدرى تأمل و ملاحظه حالت و وضع ما ، حضرت اشرف آغاز سخن فرمودند